در قطاری که از پاریس به مقصد
آمستردام میرود ، کنار کودکی نشستهای که در زندگیاش ، فقر و مکنت و وهن را
زیسته ، اما از خیانت چیزی نمیداند. جهان از دریچۀ چشمش با تفنگ و تیبا بیداد روا میدارد ، هنوز
خبر از کسانی ندارد که با پنبه سر میبرند ، سرزمینی را نمیشناسد که در آن لبخند
و آغوشهای گشاده معنایی جز دسیسه نمیدهند. در قطاری که از پاریس به مقصد
آمستردام میرود ، کودک در میان یک نمایش صابونی ، که بازیگرانش جز مدعیان حقوق
بشر ، دموکراسی و هنر یک سرزمین نیستند ، مغاک سرزمینی را لمس میکند که راویِ تاریخ ماست. قطاری که از پاریس به آمستردام میرفت، کودک را به اعماق تاریخ وحشت
میکشاند و مرا به کامپای خویش ...
----
----
«حقیقت – هالینا پوشویاتوسکا»
دستم را دراز میکنم
در آرزوی لمس ،
به سیمی مسی برمیخورم
که جریان برق را در خود میبرد
تکهتکه میبارم
مثل خاکستر ،
فرو میریزم
فیزیک حقیقت را میگوید
کتاب مقدس ، حقیقت را میگوید
عشق، حقیقت را میگوید
و حقیقت ، رنج است
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن : کتاب خیانت ؛گزیده اشعار هالینا پوشویاتوسکا و ولادیمیر هولان با ترجمه محسن عمادی که در
آغازِ پست، قسمتی از مقدمه کتاب به قلم
ایشان انتخاب شده است...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر