۱۳۹۶/۰۳/۰۷

فدریکو گارسیا لورکا

  شاید به جرات بتوان  او را نامدارترین نمایشنامه‌نویس دوران مدرن  اسپانیایی زبان نامید.او دو ماه پیش از اعدام  در جنگ داخلی اسپانیا توسط فاشیست‌هایِ هواخواه فرانکو ، نمایش‌نامه معروف اش به نام " خانۀ برناردا آلبا " را منتشر کرد. نمایش‌نامه‌ای تراژدیک که بازگو کننده ستمی است که در جوامع سنتی بر زنان روا می‌رود.
لورکا  در شعر و رمان نیز تبحر خاصی داشت به نحوی که تحصیل خود در رشته فلسفه در دانشگاه گرانادا را برای ادامه بیشتر فعالیت‌های ادبی نیمه کاره رها کرد و سپس به زودی نخستین نمایش‌نامه موفق خود به نام "نیرنگ پروانه" را نگاشت ، نمایش‌نامه‌ای که فضای آن به شدت نمادین است و کاراکترهای آن را تنها چند سوسک ، یک پروانه  و یک عقرب تشکیل می‌دهند . پس از آن لورکا دفتر شعر معروف خود را به رشته تحریر درآورد ، سپس در سال ۱۹۲۹ برای تحصیل در زبان انگلیسی به دانشگاه کلمبیا نیویورک رفت و پس از دو سال به اسپانیا بازگشت. پس از بازگشت به اسپانیا تنها به اجرای نمایش‌های  کلاسیک اسپانیولی از نویسندگانی همچون :  فیلیکس لوپه دوگا، سروانتس و کالدرون  مشغول شد. پس از این زمان در بحبوحۀ جنگ داخلی اسپانیا به نشر سه نمایش نامه معروف خود که گهگاه به نام "سه گانه تراژیک روستایی"  نیز خوانده می‌شود  پرداخت. "عروسی خون" ، " یِرما" و " خانه برناردا آلبا" این سه گانه معروف هستند. 
درون مایۀ همگی این سه گانه ، بازگو کننده منزوی شدن شخصیت‌ها در اوج نا امیدی است، کاراکترهای اصلی این سه گانه را هم عمدتاً زنانی تشکیل می‌دهند که حتی از کمترین حقوق مدنی خود محروم هستند و چرخه زندگی آنها را به سوی سرنوشتِ تسلسل وارشان رهنمون می‌سازد، سرنوشتی که با سنت کهنه و طبیعت  آن منطقه عجین شده‌است.
لورکا تفکرات آزادی خواهانه ای داشت و دوشادوش دیگر کمونیست‌ها به مبارزه علیه نظامیانِ رژیمِ ژنرال فرانکو می‌پرداخت و همچنین در اوج شهرت نویسنده‌ای همجنس‌گرا هم بود. وی سرانجام  در روز ۱۹ اوت  ۱۹۳۶ به دلیل همجنس‌گرا بودن و فعالیت‌های سیاسی‌اش توسط هواخواهان ژنرال فرانکو در روستای آلفاکار تیرباران شد و در گوری نامشخص دفن شد و سپس توسط نظام فاشیست ژنرال فرانکو تمامی آثار او سوزانده شد و تا سال‌ها نوشته‌های او را ممنوعه اعلام کردند. 
البته جا دارد در این میان نیز یادی کنیم از زنده یاد احمد شاملو که با ترجمه اشعار لورکا مهم‌ترین گام را برای معرفی و آشنایی هر چه بیشترایرانیان با افکار و دیدگاه‌اش را برداشت.

۱۳۹۶/۰۳/۰۱

آن هفت سال خوب – اتگار کِرِت

 نویسنده‌ای از کشور ممنوعه برای ما ، اما لابلایِ برگ‌هایِ کتاب ، چیزی به نام مرزبندی و هیاهوی سیاست‌مداران معنای ندارد، حتی اگر نویسنده آن  کتاب متولد سرزمین اسراییل باشد.
اتگار کِرِت متولد ۱۹۶۷ میلادی در شهر رَمَت گن اسراییل است. او والدینش از بازماندگان هولوکاست است و به خوبی توانسته است این حادثه دهشت‌بارِ انسانی  را در نوشته‌های ضد رادیکالیسم خود نمود دهد. این نویسندۀ موفق اسراییلی  بیشتر شهرتش را مرهون قلم موجزش می‌داند و در داستان‌های کوتاه و رمان‌های گرافیکی‌اش چیره دستی خود را به خوبی به منصه ظهور  می‌رساند.  رمان "آن هفت سال خوب"  نه به زبان عبری بلکه به زبان انگلیسی منتشر شده است و توسط عزیز حکیمی به فارسی برگردانده شده است. این رمان بازگو کننده زندگی شخصی نویسنده با زبانی نمادین است و صد البته دریچه‌ای تازه برای فارسی زبانانی است که به جز اخبار تحریف شده تلویزیونی، اطلاع چندانی از زندگی در این سرزمین ندارند. اتگار کرت سعی در بازگویی سبکِ متفاوت مردمان این سرزمین دارد، مردمانی که ورای عرب و عبری ، افراطی و عادی در کنار هم در حال زندگی هستند،  فارغ از تمام ظلم‌های دوطرفه و حتی فارغ از ظلمی که خود مردم اسراییل به هم‌دیگر روا می‌دارند. کرت با استفاده از کاراکترهای داستانش که وجه‌ای از خانواده خود اوست آنها را به خوبی بازگو می‌کند.
در جریان داستان به سادگی می‌توان ترس از مذهبی شدن که پیامدی جز افراطی گری در این سرزمین ندارد را مشاهده کرد، آنجا که همسر کرت به طعنه به اتگار درباره خواهرش با او بحث می‌کند که مبادا خواهرت تو را مذهبی کند، خواهری که با یک ارتودکسِ یهودیِ کاملاً پایبند به دین یهود ازدواج کرده است.
اما کرت اینگونه به همسرش پاسخ می‌دهد: « وقتی حرف مذهب می‌شود، من خدایی ندارم چرا که وقتی سرحال باشم به کسی نیاز ندارم و وقتی زندگی‌ام به گند کشیده می‌شود و من حفره‌ای عمیق در وجودم احساس می‌کنم، بازهم می‌دانم که هیچ خدایی آن را پر نمی‌کند و نخواهد کرد.»



۱۳۹۶/۰۲/۳۱

توتالیتاریسم - شهروندان خوب شهروندانی هستند که نمی‌اندیشند!


فرمانبرداری کورکورانه از مافوق ، بدون تفکر و تعقل . شخصیتی که تابع جامعه است و در همه حال سعی در همرنگی با جماعت و اطاعت از مافوق به شیوه فرمانبرداری مطلق و چاکر منشی دارد.
اینها بخشی از تمامیت‌خواهی اقتدارگرایانه است. شاید بهتر باشد برای روشن سازی این اصطلاح کتاب " گریز از آزادی"  اریش فروم  را پیش روی خود نهیم، کتابی که در سال ۱۹۴۱ میلادی یعنی در اوج قدرت نظام توتالیتر آدولف هیتلر نگاشته شده است.
آزادی از دیدگاه اریش فروم اینگونه تبعیین شده است:
«هر چه انسان از قید یکی بودنِ بدوی با مردم دیگر و همچنین طبیعت آزاد گردد و صورت فرد بر خود گیرد آزادی کیفیتی خاص به انسان می‌بخشد که البته میزان این آزادی بر حسب درجه آگاهی آدمی از خویشتن به عنوان موجودی مستقل و جدا متغییر است. صفت بارز قرون وسطی فقدانِ آشکارِ آزادی بود زیرا هر فرد در نظام اجتماعی به نقش خود زنجیر شده بود.»
از دیدگاه فروم هر انسان زمانی که به دنیا می آید از نظر زیست شناختی موجودی مستقل است اما تا مدت مدیدی به مادر خود نیازمند است  و هر چه میزان این وابستگی به والدین بیشتر گردد سبب کاهش میزان استقلال فردی می‌شود و در نتیجه شخصیت فردی او به گونه‌ای می‌شود که دائما نگاهش به بالاست. نتیجتاً جامعه به صورت زنجیروار به شکل یک هیرارشیک در می‌آید و قدرت افرادِ بالادستِ تمامیت خواه بر شانۀ افراد زیرین جامعه است زیرا پایین دست توانایی تعقل و استفاده از خرد خود به گونه‌ای مستقل و آزاد را ندارد و حتی بیم استفاده از آن را دارد.
در راس هرم قدرت ماجرا برعکس است : اقتدارگرایان به شکلی سادیسمی سعی در کنترل افکار جامعه دارند که این کنترل شامل محدود کردن مدیا و تحت فشار قرار دادن آنان ، فیلترینگ هدفمند اینترنت، نبود رسانه های مستقل و آزاد، محدود کردن آزادی‌های فردی در زندگی شخصی و اجتماعی افراد و سرکوب اقلیت‌های دینی و قومی می‌باشد.
وجود تمامی این عناصر سبب اقتصادی بسته و مریض می‌شود که  کنترل آن تنها در اختیار افرادی محدود قرار می‌گیرد که همسو با راس نظام توتالیتر باشند و نتیجتاً سبب مهاجرت افراد زیادی از آن اقلیم و پناهندگان سیاسی فراوان در دیگر کشورها می‌شود.


نکته‌ای قابل تامل درباره سادیسم اقتدارگرایان آن است که تنها رهبر جامعه توتالیتر حق اندیشیدن و تصمیم گیری دارد و می‌تواند به جای دیگر افراد جامعه بی‌اندیشد. برای این کار دستگاه گسترده تبلیغاتی یک نظام توتالیتر باید با نفرت پراکنی سعی در ایجاد دشمن خیالی کند و تئوری توطئه را در جامعه نهادینه کند حتی اگر به شکل آستیگماتیسم سیاسی با واقعیات جهان باشد. متعاقباً دستگاه تبلیغاتی سعی در ایجاد یک ایدئولوژی واحد و مرکزی می‌کند که تدریجاً محوریت افکار جامع را بر آن ایدئولوژی همسو کند و برای پا برجا ماندن آن ایدئولوژی همیشه باید این باور را در جامعه رواج دهد که بحران‌های اجتماعی به صورت مداوم در جامعه حضور دارند و مردم را با آن بحران‌ها دچار روزمرگی کند.
اما از دیدگاه اریش  فروم شاه کلید مهم نظام توتالیتر " همرنگی ماشینی" است. همرنگی ماشینی به معنای آن است که شخص دیگر خودش نیست و یکسره قدرت فکر و تعقل خود را در اختیار سازمان‌های فرهنگی و اجتماعی می‌گذارد و مطابق با انتظارات آنان عمل می‌کند. اکنون این شخص یا بهتر ذکر شود " ماشین" ، همرنگ میلیون‌ها ماشین دیگر شده است. شاید با این همرنگی از اضطراب و ترس از تنهایی در امان باشد اما گوهری با ارزش به نام " نفس فردی" را از دست داده است.

اکنون نظام توتالیتر با از بین بردن شعور فردی و ساخت انسان‌های کرگدنی ، خشن و ضد تمام فضاهای انسانی ؛ کاری کرده است که احساسات بر عقل حکم براند و هر زمان که اراده کند توانایی به غلیان درآوردن احساسات جامعه را داراست. در این بین نظام با استفاده از لمپنیسم اُلیگارشی ( لباس شخصی‌ها و گروه فشار) و همچنین پلیس مخفی که از میان افراد سرخورده و قشر پایین جامعه انتخاب می‌شوند، با اندک دگراندیشان موجود در جامعه با خشونت تمام مقابله می‌کند و توسط اهرام موجود سعی در حذف فیزیکی و فکری آنان می‌کنند.