۱۳۹۵/۰۶/۰۴

من هرآنچه که داشتم

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون توئی ، اگر که لایقم بگو
تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم
گرچه خشتی از ترا حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشنایی هات می خواهم بمانم
بی گمان زیباست آزادی ولی من چون قناری
دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم !
در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به آبی های دنیا می رسانم !
گر تو مجذوب کجا آباد دنیائی من اما
 جذبه ای دارم که دنیا را اینجا می کشانم !
نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی
ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم !
عقل یا احساس حق با چیست؟ پیش از رفتن ای خوب !
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم .

۱۳۹۵/۰۵/۲۸

مشکل ما ایرانیا چیه ؟

این متن رو من در نوامبر سال ۲۰۱۱ نوشتم که امروز پس از حدود پنج سال ، تصادفاً اونو  لابه‌لای متون تایپ شده در کامپیوتر شخصیم پیدا کردم. همون زمان توی صفحۀ فیسبوکم مطلبو منتشر کردم ولی الان نسبت به اون زمان مقداری تغییرش دادم. این مطلبو همون زمان هم به صورت فارسی روزمره نوشتم چون همۀ نوشته‌های شخصی من به همین شکله و الان هم تصمیم گرفتم با همون فرمت منتشرش کنم. خوندنش خالی از لطف نیس.

برای زندگی کردن در غرابت و شگفتی ، شمعی قلمی کافی است ، به شرط آنکه صادقانه بسوزد - « ساموئل بکت »

ما ایرانی ها مشکلمون چیه؟

مدت ۱ سالی هست که دارم در اینباره فک می کنم که ما مشکلمون چیه؟ چرا میگن که ما مردم جهان سومی هستیم و  تازه همیشه برا  مشکلات فرهنگی مون روی سه محور بیشتر از همه تاکید میکنن:
وضعیت سیاسی که حاکمه،
استعمار خارجیها تو سالهای گذشته
و البته مسئله دین.
اما  هیچکی مسئله اصلی  رو مطرح نمیکنه!  اینکه ماها چه چیزای رو به عنوان ارزش تو عمقه  ضمیرمون قبول کردیم. روانشناسی هر کدوم از قومهای ما با همدیگه متفاوته ولی با یه کم اغماض میشه به یک نتیجه گیری کلی رسید.البته نه تنها ایران به معنای واقعی یه کشور جهان سومی هستش بلکه مردم ما هم مردم جهان سومی هستن. این حرفهای رو که میگم هیچ نیازی نداره خودتونو با بقیه کسایی که می شناسید قیاس و مقیاس کنید فقط کافیه به درون خودتون رجوع کنید!
اکثراً تو نهاد ما ایرانی ها از همون بدو تولد یه دگماتیسم و جمود خیلی قوی وجود داره یعنی همه ما بعضی از اصول رو بدون حتا کوچیکترین انتقادی قبول داریم و چون حالا واسمون تبدیل  به  یک باور شده پس معتقدیم حتمن اون اصل ما  درسته  وحالا  اگر متوجه شیم که یک اصل دیگه  مقابل باور ما قد علم کرده، حالا اون اصل جدید میخواد درست باشه و یا نه ، قطعا اون اصل جدید  رو محال میدونیم  و ردش می کنیم. و همین محال باعث شده که ما ایرانی ها آدمهای دگمی باشیم. حالا جالبه که خیلی از ما ایرانی ها اگه با برهان و دلیل هم باهامون صحبت کنن، اصول اشتباه مون رو هیچ وقت ول نمیکنیم و به همون صورت  روش پافشاری میکنیم. چون این محال همیشه تو ذهن ما ایرانی ها هست و یه جورای لونه کرده.
 فاکتورهای دیگه هم  که بدون حتی درصدی اغماض تو وجود همه ماست  ( که تنها با تمرین و ممارست میشه رفعشون کرد ) مثلا پیشداوری و خرافه پرستی. خرافه پرستی چه دینی و چه سکولار! خیلی جالبه که همه ما ۸۰ میلیون ایرانی از هر گروهی، حتی نسبت به مسائل غیر دینی و سکولار هم خرافی هستیم. فک کنم این سه فاکتور تو نهاد همه ما ایرانی ها هست( دگم و پیشداوری و خرافه پرستی) . من تحقیقات آنچنانی  روانشناسی یا جامعه شناسانۀ ندارم و نسبتاً برام مبهمه که چرا ما اینقد اهل دگماتیسم و پیشداوری و خرافه پرستی هستیم و چرا این سه تا فاکتور  نا آگاهانه یا آگاهانه تو وجود همه ما ایرانیا ریشه داره؟
  • یه سری فاکتورهای دیگه هم هست که با اینکه خیلی پیش پا افتاده هستن ولی خیلی شایع هستن و راحت به چشم میان مثله "اهمیت دادن به داوری های بقیه نسبت به خودمون". واقعا نمیدونم چرا ترازوی سنجش ما ایرانی ها اکثر مواقع بیرون از وجود خودمونه. اگه همیشه   حرف بقیه از افکار خودممون واسمون ارجح تر باشه، پس احساسات خودم به عنوان یه موجود زنده که خدا بهش حق حیات داده چی میشه؟؟ پس اون من که تو وجود همه ماست تکلیفش چیه؟

یک مشکل دیگه اینه که ما ایرانی ها یه جورای دیکتاتوری تو وجودمونه. همش سعی داریم نظرمونو به بقیه تلقین کنیم، دقت کنید تلقین کنیم نه اینکه القا کنیم اینا خیلی متفاوتن. تلقین کردن نظر یعنی اینکه من مثلا درباره یه موردی دو تا راه حل به ذهنم میرسه  ولی  فقط یکیشون رو که همسو با منافع خودمه مطرح میکنم وبعد  یه جوری تلقین می کنم که تنها راه برون رفت از مشکل همین راه حله. اصلا پشیزی هم  واسمون اهمیت نداره که رسیدن به منافع مون باعث شه که منافع قسمتی یا همه افراد به خطر بیفته .
حالا القا چیه؟ متاسفانه اونم به وفور تو زندگی تک تک ما ۸۰ میلیون ایرانی روزانه، بارها بارها تکرار میشه. القا یه پله از تلقین هم بالاتره . یعنی اینکه  یک نظر رو اونقدر تکرار می کنیم که کم کم جای خود دلیل رو بگیره و مردمی که اطرافمون هستن بدون خواستن دلیل اون نظر رو اجرا کنن و تازه بعدش فک می کنیم که چه  آدمهای زرنگی هستیم . تلقین و القا بین ما ۸۰ میلیون تبدیل شده به  یه ارزش دقیقا مثله دروغ  که تبدیل به ارزش شده و  راستگویی تبدیل  به ضد ارزش!! یک مَثَل خیلی مسخره هم واسه توجیه کارهامون ساختیم که "گر خواهی رسوا نشوی همرنگ  جماعت شو"! در حالی که من این مَثَل رو ترجیح میدم : گر خواهی شوی رسوا،همرنگ جماعت شو...
  •   تعبد و شخصیت پرستی: تعبد یعنی اینکه فلان شخص فلان حرف رو زده پس من هم انجام میدم. ماها زندگیمون اصیل نیست و اصلا انسان گرا نیستیم و اینجاها چیزی به نام پرسونالیتی معنای عجیبی داره. زندگی اصیل یعنی عرفأ، زندگی بر اساس فهم و تشخیص خودمون باشه . زندگی اصیل و آزاد ماله کسیه که  طرز استفاده صحیح از عقل رو تو مسائل نظری ، و وجدان رو تو مسائل عملی و معنوی بلد باشه. و درباره شخصیت پرستی هم اینکه کمتر مردمی مثله ما شخصیت پرستن و یه شخص رو خودمون با دسته خودمون اینقد گنده می کنیم که  بعدا مثله خود خدا می پرستیمش. کلماتی کلیشه‌ای مثله ما آقای جهان بودیم و تمدن ۷۰۰۰ ساله داریم  و از این حرفها...  براتون آشنا نیست ؟ باور کنید این حرفها اکثراً  از روی تعصبه که  تعصب همیشه موازی با شخصیت پرستی جلو میره. به نظر من تعصب یعنی دو دستی چسبیدن به چیزی که داریم و چشم پوشی از خیلی  چیزای بیشتری که نداریم.

ماها کسایی هستیم که هیچ وقت از گذشته درس نمی گیریم. نلسون ماندلا میگه ببخش اما فراموش نکن. حرف به ظاهر ساده‌ایه اما دربارش بیشتر فک کنید. به نظر من  یعنی اینکه از لحاظ عاطفی یه نفرو ببخشی ولی از نظر عقلی فراموش نکنی که باهات چی کار کرده. انسانهای بزرگ اینطورین. اما اینجا همه چی برعکسه. از لحاظ عاطفی دشمنون رو نمی بخشیم و همیشه حس کینه توزی  تو وجودمون زنده اس ولی از نظر عقلی زود فراموش می کنیم و نتیجه این میشه که مار گزیده رو بازم مار می گزه!
ما ایرانی ها تنبل و تن پروریم. درست می گن مگه نه ؟ چون دید ما نسبت به کار مبتذله یعنی کار رو فقط برای درآمدش میخایم و اگه بتونیم این درآمد  رو از راه بی کاری هم بدست بیاریم اصلا تن به کار نمیدیم. ما ایرانی ها آدمای اهل ریاضت کشیدن نیستیم. خدارحمتش کنه بابا بزرگم همیشه یه حرف قشنگ داشت .میگفت "  عزیزم دنیا دار تزاحمه" یعنی  هیچوقت تمام امتیازات یه جا واست جمع نمیشن. اهل و عاشق کار میدونه که برا رسیدن به چیزهای با ارزش تر باید یه چیزهای رو فدا کنه. میدونید به انگلیسی قدوسیت و قداست میشه sacrosanctity  که ریشه کلمه از sacrifice  به معنی فداکاری میاد. به شخصه تو زندگیم متوجه شدم که قدوسیت تو زندگی به معنای مفید و ارزشمند بودن بدست نمیاد مگه به قیمت فدا کردن چیزای خیلی فراوون تو زندگیمون. میخایم همه چیز رو داشته باشیم ولی دیدمون نسبت به کار اینطوری مبتذل باشه؟ این طرز فک کردنمون باعث شده که بریم سمت مصرف‌زدگی. نگید که فقر تو ایران بیداد میکنه ، نه باور کنید حتی فقیر ها هم میگن کاش بیشتر داشتم تا بیشتر خرج میکردم. کدوممون حاضریم برای رسیدن به آرمان زندگی مون فقط به قدر ضرورتمون اکتفا کنیم؟
ماها آدم های هستیم که متاسفانه فرق بین خوب و بهتر و بهترین رو نمیدونیم. تبدیل شدیم به مردمی که فقط منافع کوتاه مدت رو می بینیم نه  منافع دراز مدت رو. هر کی که تو سیاست ایران رشد کرده قطعا پوپولیستی تر از بقیه حرف زده، چون فرهنگ خودمون اینجوریه. وقتی منافع بلند مدت دیده نشن منافع کوتاه مدت بیشتر در دسترس هستن. نتیجه هم میشه نکبت و بدبختی بیشتر در درازمدت واسه خودمون.
ما مردم زبان پریشی هستیم. یعنی کسای هستیم  که حتا خودمون هم متوجه نمیشیم  که چی میگیم. حرفهای  ما اکثرا مثله  قلعه های  فیلمهای سینمایی سفت و محکمن ولی اون  قلعه فقط دکوره ، اگه فشارش بدی دیوارش خراب میشه. منظورم اینه که ما حرفمون بدون پشتوانه‌اس و متاسفانه از بالا تا پایین همه یاوه میگیم. فک کنم این مهمترین دلیل باشه که همه ما اینقد ذهنمون پریشونه. کسی که ذهنش پریشونه اول باید زبان خودشو پالایش کنه . یعنی اول باید حرفو فهمیده بزنه اونوقت از طرف مقابل حرف فهمیده بخواد.
یه مشکل دیگه که ماها داریم اینه که به شرافت کاری یا به قول فرنگی ها Integrity Employment” "هیچکی رحم نمی کنیم و با قساوت تمام تیشه به ریشه  شرافت کاری بقیه می زنیم و آخرش هم خیلی راحت اونو له می کنیم. در حالی که تو خیلی از فرهنگها شرافت کاری دقیقا با  شرافت ذاتی آدمها مساویه. اگه شرافت کاری یک شخصی خدشه دار شه اون شخص X  دیگه با چه دل و دماغی تو اون جامعه کار کنه؟؟


۱۳۹۵/۰۵/۲۱

شعر اروپای شرقی

 امروزه بلوک شرق اروپا آنچنان معنای که پیش از فروپاشی کمونیسم داشت را ندارد اما همچنان می‌توان رگه‌های از تفاوت فرهنگی  آن ، هرچند اندک را با اروپای غربی  مشاهده کرد. امروزه دیگر این تقسیم بندی‌های سیاسی آنچنان جایگاه مستحکمی ندارند و محور گفتگو بر اساس قاموس مقدس تفکر بنا شده است هرچند که این امر شاید نمایشی بیش هم نباشد، ولی به هرحال حائل تفاوت‌ها برداشته شده است ، همانگونه که دیوار برلین از میان برداشته شد.
جدایِ از علاقه فراوان من به نثر اروپایی شرقی همانند ادبیات غنی و مفتونِ کشورهای چک ، لهستان ، رومانی و روسیه ؛اما من آنچنان وابستگی و کششی به سوی ادبیاتِ نظمِ کلاسیک و یا مدرن این منطقه نداشتم و عمدتاً با آن غریبه بودم تا  آنکه سال گذشته پس از آشنایی با  اشعار شاعری لهستانی به نام "ویسواوا شیمبورسکا" (برندۀ جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۹۶ ) علاقۀ  من به خواندن بیشتر اشعار این منطقه افزایش یافت.
کلاً هر کجا که پای محال و غیر ممکن به میان می‌آید ، آنجا شعر متولد می‌شود که خصیصه این گفته را می‌توان در اشعار شاعر عمل گراییِ اهل رومانی یعنی "نیکیتا استانسکو" یافت. شاعری که یکی از پایه‌گذارن شعر  پست مدرن اروپای پس از جنگ جهانی دوم بود.
البته پیگیری این نوع از شعر و کلاً شعر غیر ایرانی لازمۀ درکی صحیح از آنتولوژی و معنای آن است و از نظر بنده برای واکاوی  بهتر در دریای ژرف این ادبیات از اشعار ویسواوا شیمبورسکا ، هالینا پوشویاتوسکا و ولادیمیر هولان کارتان را آغاز کنید.

در باران نگاهت – هالینا پوشویاتوسکا

« در باران نگاهت  غرورم رام می‌شود
و در میانۀ راه کام
به انس برمی‌بالد
چشمانت
فولاد سخت خندهایم را سوراخ می‌کند
چونان باران گرم
منِ بیرون مرا می‌شوید»



۱۳۹۵/۰۵/۱۴

مسیری باریک به ژرفای شمال – ریچارد فلاناگان

 این ناول  فارغ از آنکه جایزۀ ادبی "من بوکر۲۰۱۴"  را از آن خود کرده، کتابی گیرا و بی همتاست. کتابی که مرگ و عشق را  با جادوی واژگان در کنار هم قرار داده ، کتابی که  شاید در آغاز چنگی به دل نزند اما هرچه بیشتر جلو می‌رود شکل‌گیری کاراکترها و روند داستان بی همتا می‌شود و در پایان نه تنها دل را در تمنای عطش خود وا می‌گذارد بلکه عقل را نیز مجنون خود می‌کند و به قول فرنگی‌ها عقل را به سوی کاتاتونیکی عنان گسسته رهنمون می‌سازد.
نام این کتاب برگرفته از عنوان یکی از اشعار شعر هایکو ژاپنی (کوتاه‌ترین گونه شعر در جهان)  است که شاعر آن "ماتسوئو باشو" است.
شاید مضمون داستان و در واقع تم آن را در توضیحاتی کوتاه در حد چند واژه بتوان  درلابه لای مفاهیم گستردۀ  همانند : مرگ ، عشق ، نوامیدی ، ترس، رستگاری و تنهایی جستجو کرد. گهگاه ترس بر این ناول مستولی می‌شود، جای که فلاناگان ، نویسندۀ استرالیایی این ناول ،  با تاثیرپذیری از داستان زندگی پدرش به بازگویی داستان ساخت ریل راه‌آهن در میان تایلند – برمه درعمق جنگل‌های "جاوا " در جنگ جهانی دوم می‌پردازد. بازگوییِ ترسی  که سبب استیصال کامل بردگان استرالیایی در ساخت این راه آهن شده است که این ترس با درایت خوب فلاناگان در چیدمان واژگان مناسب به مخاطب نیز سرایت می‌کند و ذهنش را درگیر این واماندگی می‌کند.
این داستان حقه‌ای کثیف را بازگو می‌کند و آن تبدیل آنتاگونیست داستان به پروتاگونیست است و سپس فراموشی کامل پروتاگونیست اصلی داستان در جامعۀ حاکم بر آن، که پر بیراه بیانگر روزگار خودمان در عصر حاضر نیست؛ جایی که ضدقهرمان‌ها با شانتاژ تبلیغاتی گسترده تبدیل به اسطوره  و قهرمان می‌شوند. چه در زنجیرۀ  بزرگ جامعه و چه در حلقۀ کوچک دوستانه...!

نقل قول از کتاب :
"زندگی با نور شروع می‌شود، با روشنایی، با دست پر مهر مادر. یک کودک شاید در بدترین شرایط نیززندگی شیرینی داشته باشد. شاید برای یک کودک، گریستن یک مرد، یا مسخره باشد، یا تظاهری ابلهانه.اما زندگی، گریستن را به ما یاد می‌دهد. آن هم به بدترین شکل ممکن."