کافکا در کرانه
نویسنده : هاروکی موراکامی
مترجم : مهدی غبرایی
ناشر : نیلوفر
۱ - خاطرات شما را
از درون گرم میكند اما در عين حال شما را پاره پاره میكند.هرچه بيشتر به آنها میچسبيدم
آزاردهندهتر میشد ، اما هرگز نخواستم تا زمانی كه زنده ام آنها را رها كنم. اين تنها
دليلی بود كه برای ادامۀ زندگی داشتم. تنها چيزی كه ثابت میکرد زندهام.
۲- من كاملاً تهی هستم. میدانید
کاملاً تهی بودن یعنی چه؟ تهی بودن مثل خانه ايست كه كسی در آن زندگی نكند. خانهای
بدون قفل ؛ بدون اينكه كسی در آن زندگی كند. هر كسی میتواند وارد شود هروقت كه بخواهد.
اين چيزيست كه بيشتر ازهمه مرا میترساند.
۳ - من از زندگی خودم بیاندازه خسته شدهام. از خودم خسته
شدهام. در مرحلۀ خاصی بايد دست از زندگی میكشيدم
اما اين كار را نكردم. میدانستم زندگی بی معنی است اما نمیتوانستم از آن دست بردارم.
بنابراين عاقبت كارم فقط انتظار كشيدن شد، هدر دادن عمرم در جستجوی بيهوده. عاقبت
به خودم صدمه زدم و اين كار باعث شد به ديگرانی كه در اطرافم بودند صدمه بزنم. به اين
دليل است كه اكنون دارم تنبيه میشوم چون اسير نوعی نفرين هستم. روزگاری چيزی داشتم
كه خيلی كامل و خيلی بی نقص بود و بعد از آن تنها كاری كه از من برمیآمد خوار شمردن
خودم بود. اين نفرينی است كه هرگز نمیتوانم از آن بگريزم. بنابراين از مرگ نمیترسم.
۴ - میخواهم به یادِ من باشی ، اگر تو
به یادِ من باشی، عینِ خیالم نیست که همه فراموشم کنند!
۵ - آنچه تو اكنون تجربه میكنی، مضمون مکرر بسیاری از تراژدیهای يونان است. انسان سرنوشتش را انتخاب نمیكند. سرنوشت
او را انتخاب میکند.
۶ – تا وقتی به
جايی كه داری میروی نرسيدهای٬ هرگز به پشت سر نگاه نكن.
۷ - گاهی سرنوشت مثل طوفان
شنی است که مدام تغییر سمت می دهد. تو سمت را تغییر می دهی، اما طوفان دنبالت میکند.
تو باز میگردی، اما طوفان با تو میزان میشود. این بازی مدام تکرار میشود، مثل رقص
شومی با مرگ پیش از سپیده دم. چرا؟ چون این طوفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی
که به تو مربوط نباشد. این طوفان خود توست. چیزی است در درون تو. بنابراین تنها کاری
که میتوانی بکنی تن در دادن به آن است، یکراست
قدم گذاشتن درون طوفان، بستن چشمان و گذاشتن چیزی در گوش ها که شن تویش نرود و گام
به گام قدم نهادن در آن. در آن نه ماهی هست، نه خورشیدی، نه سمتی، و مفهوم زمان
...
وقتی طوفان تمام شد يادت نمی آيد چگونه از آن گذشی٬ چطور جان به در بردی. حتی در
حقيقت مطمئن نیستی طوفان واقعاً تمام شده باشد. اما يک چيز مسلم است. وقتی از طوفان
بيرون آمدی ديگر آنی نيستی كه قدم به درون طوفان گذاشت.



هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر