۱۳۹۵/۰۶/۱۵

دنیای صادق هدایت ، آینۀ تمام نمای انسان تنهای امروزی (۲)

 
۱ – من احتیاج به این چشم‌ها داشتم و فقط یک نگاه او کافی بود که همۀ مشکلات فلسفی و الهی را برایم حل بکند – به یک نگاه او دیگر رمز و اسراری برایم وجود نداشت.
« بوف کور»

۲ – می‌خواهم بروم دور خیلی دور، یک جایی که خودم را فراموش بکنم. فراموش بشوم. می‌خواهم از خود بگریزم ، بروم خیلی دور ؛ مثلا بروم در سیبریه ، در خانه‌های چوبین زیر درخت‌های کاج ، آسمان خاکستری ، برف ، برف انبوه میان موجیک‌ها ، بروم زندگانی خودم را از سر بگیرم. بروم یک جایی که کسی مرا نشناسد ، کسی زبان مرا نداند، می‌خواهم همه چیز را در خودم حس بکنم ، اما می‌بینم برای اینکار درست نشده‌ام. نه ، من لش و تنبل هستم ، اشتباهی به دنیا آمده‌ام. مثل چوب دو سر گُهی از اینجا مانده و از آنجا رانده. از همۀ نقشه‌های خودم چشم پوشیدم. از عشق ، از شوق ، از همه چیز کناره گرفتم. دیگر در جرگه مُرده‌ها به شمار می‌آیم.
« زنده بگور »

۳ – خودش را بی اندازه تنها و گم گشته احساس می‌کرد. سرتاسر زندگی برایش مسخره و دروغ شده بود. با خودش می‌گفت : از حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ !
« مردی که نفسش را کشت »

۴ – قبل از اینکه بخوابم در آینه به صورتم نگاه کردم. دیدم صورتم شکسته ، محو و بی روح شده بود. به قدری محو بود که خودم را نمی‌شناختم. رفتم در رختخواب لحاف را روی سرم کشیدم غلت زدم ، رویم را به سمت دیوار کردم . پاهایم را جمع کردم. چشم‌هایم را بستم و دنباله خیالات خودم را گرفتم. این رشته‌هایی که سرنوشت تاریک ، غم ‌انگیز ، مهیب و پر از کیف مرا تشکیل می‌داد. آنجایی که زندگی با مرگ به‌هم آمیخته می‌شود و تصویرهای منحرف شده به وجود می‌آید، میل‌های کشته شده دیرین، میل‌های محو شده و خفه شده دوباره زنده می‌شوند و فریاد انتقام می‌کشند. در این‌وقت از دنیای ظاهری کنده می‌شدم و حاضر بودم که در جریان ازلی محو و نابود بشوم – چند بار با خودم زمزمه کردم : « مرگ ... مرگ ... کجایی ؟ » همین به من تسکین داد و چشم‌هایم بهم رفت .
«بوف کور »

۵ – زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشته‌ای. چهار ستون بد را به کثیف‌ترین طرزی می‌چرانیم  و شب‌ها به وسیله دود و دم  و الکل به خاکش می‌سپاریم و با نهایت تعجب می‌بینیم  که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد...
« از میان نامه‌ها به نورائی »

۶ -  نه مال دارم که دیوان بخورند ، نه دین که شیطان ببرد. وانگهی چه چیز روی زمین می‌تواند کوچک‌ترین ارزش را داشته باشد. آنچه که زندگی بوده است از دست داده‌ام. گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم، به درک ، می‌خواهد کسی کاغذ پاره‌های مرا بخواند ، می‌خواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند. من فقط به این احتیاج نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است می‌نویسم. من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایۀ شومی که جلو روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه می‌نویسم به دقت می‌خواند و می‌بلعد. این سایه حتماً از من بهتر می‌فهمد! فقط با سایۀ خودم خوب می‌توانم حرف بزنم. اوست که مرا وادار به حرف زدن می‌کند. فقط او می‌تواند مرا بشناسد. او حتماً می‌فهمد. می‌خواهم عصاره ، نه  ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه‌ام چکانیده به او بگویم : « این زندگی من است ! »
« بوف کور »

 ۷ – یه وقت بود داخل اونا شدم و خواستم تقلید سایرین رو دربیارم . دیدم خودمو مسخره کرده‌ام. هرچی رو که لذت تصور میکنن همه رو امتحان کردم ، دیدم کیف‌های دیگرون بدرد من نمی‌خوره
« تاریکخانه »

۸ –  آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک مثل باور نکردنی و احمقانه نیست ؟ آیا من افسانۀ و قصه خودم را نمی‌نویسم ؟
« بوف کور »

۹ – در زندگی زخم‌های هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و  می‌تراشد...

«بوف کور » 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر