۱۳۹۵/۰۵/۰۸

مرگ و پوچ‌انگاری در بیگانۀ آلبر کامو


ترجمۀ آزاد از مقالۀ الن گولِت 
 دانشگاه تنسی - ناکسویل
مارس ۱۹۷۹

آلبر کامو در ناول بیگانه ، شرحی از فلسفۀ ابزود (Absurd)  را در اختیار مخاطبش قرار می‌دهد.ناولی با روایت اول شخص از کاراکتری به نام آقای مرسو که پس از مرگ مادرش مرتکب قتل یک عرب می‌شود و در زندان  منتظر حکم اعدام خود است.بن مایۀ این ناول بر محوریت  حیات  انسانیت و یا  مرگ آن است. کامو با لحنی بی‌تفاوت و سرد امکان اینکه  رویاروی با  مرگ می‌تواند بر روی قوه ادراک و زندگی یک شخص اثر بگذارد صحبت می‌کند.
رمان بیگانه با خبر مرگ مادر مرسو آغاز می‌شود  : "امروز ، مادرم مرد. شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرافی به این مضمون از نوانخاونه دریافت داشته‌ام : « مادر ، درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات » از این تلگراف چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده باشد." )۱)
ولو اینکه  او در مراسم خاکسپاری مادرش شرکت کرد ولی در نوانخانه از دیدن نعش مادرش خودداری کرد و به جای سوگ مادرش در روز خاکسپاری به گرمای کشنده و رطوبت طاقت فرسای آن منطقه فکر می‌کرد و در این فکر بود که با وجود این گرما جسد مادرش کی خواهد پوسید  و سپس پس از مراسم ، در انتظار خوابی راحت با کشیدن چند نخ سیگار پس از خواب یکشنبه بود.این روایت نشان دهندۀ آن است که این مرگ تاثیر بسزایی در زندگی مرسو نگذاشته است اما گم شدن سگ همسایه‌اش – آقای سالامانو- و گریه‌های آن پیرمرد غرغرو برای سگش سبب می‌شود که مرسو ناخودآگاه یاد مرگ مادرش بیفتد که این امر سبب شکاکیت مخاطب تیزبین به این مسئله می‌شود که  مرگ مادر، در ضمیر ناخوداگاه او سبب تغییر در روند زندگی‌اش شده است. اما از طرفی دیگر  معشوقه بازی مرسو یک  روز پس از مرگ مادرش دوباره سبب ایجاد پارادوکس  در مخاطب می‌شود و درک و توجیه کاراکتر مرسو را بیش از پیش پیچیده‌تر می‌کند..
" از او (ماری) خواهش کردم که با همدیگر به سینما برویم... او هم قبول کرد... از من پرسید چرا کراوات مشکی بسته ام؟ من هم گفتم مادرم مرده است. گفت کی ؟ جواب دادم دیروز. از پاسخم یکه خورد... شب، ماری همه چیز را فراموش کرده بود. فیلم گهگاه خنده دار بود. اما گذشته از این واقعاً احمقانه بود. پایش را چسبیده بود به پاهای من و من پستانهایش را نوازش می‌دادم. نزدیک آخر سانس او را بوسیدم ، اما بعد هنگامی که خارج شدیم او به خانه‌ام آمد." (۲)
هرچه بیشتر پیش می‌رویم مرسو برای ما بیگانه‌تر می‌شود که بستر این بیگانه شدن نیز طبعاً برای هرکداممان در این عصر فراهم است به نحوی که جامعه و ما  آنقدر از هم فاصله بگیریم که دیگر نشود همدیگر را درک کنیم. شاید مخاطب سعی کند گهگاه خود را جایگزین کاراکتر مرسو کند اما این کاراکتر آنقدر با اطراف بیگانه شده که به سرعت این پیوند از بین می‌رود ،زیرا آلبر کامو بزرگترین وقایع زندگی مرسو را آنقدر پوچ و بی تفاوت بازگو کرده است که با هیچکدام از قوانین مدرن نمی‌توان مرسو  را با خود یکسان کرد!
پس از خواندن  این ناول نخستین پرسشی که در ذهن خواننده خطور می‌کند این است که پیغام و مفهوم زندگی چیست؟ تعریف واقعی که انسانیت به وسیله خود انسان ارائه می‌شود چیست؟ اصلاً مفهوم انسان بودن چیست؟ آیا ما می‌توانیم دیگران را مورد مواخذه و قضاوت قرار دهیم ؟ و شاید صدها پرسش دیگر که صد البته همه آنها نیز در انتها بدون پاسخ مانده‌اند که شاید هدف این را بتوان برجسته ساختن ابزود بودن و تبلور یافتن مفهموم اگزیستانسیالیسم در دوران مدرن دانست که با وجود مدرن شدن انسان امروزی ، اما همچنان ابتدایی ترین سوالات او بی پاسخ مانده‌اند.آیا اصلاً با توصیف و  تشریح این شرایط ، خدا اجازه قضاوت در مورد انسان پوچ مدرن یعنی دربارۀ ما را داراست؟

پ.ن :  )۱) ، (۲) متن رمان بیگانه - ترجمۀ جلال آل احمد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر