این داستان از آن دست ناولاهای است که باید سالی چند بار آن را خواند
یعنی ماهیت کافکا خواندن همین است که اگر مشتاق کتاب باشی نمیتوانی پس از چند
صفحه مطالعه ، کتاب را کنار بگذاری و آن را دیگر نخوانی.
مسخِ ناگهانی گرهگور
سامسا کاراکتر اصلی داستان که به خوبی توسط کافکا ترسیم شده است، شاید نمادی از
غریبه بودن انسان مدرن با اطرافیان و حتی خود است. کاراکتر منفعلی که ریشههای
تئوری اگزیستانسیالیسمی سورن کیرکگارد در او ریشه دوانده.
حال این کاراکتر غریب
نسبت به دنیای پیرامون خود، پس از مرگ پدر باید از تمام علائق و دلبستگیها و نقشه های که برای آیندهاش ترسیم کرده دست
بشوید و علاوه بر کابوس غریبگی با خود ؛ در کابوس دهشتناک دیگری نیز به نام روزمرگی غوطه ور
گردد. او به انسانی حشرهنما تبدیل شده که دیگر نه برای خودش آشناست و نه برای
اطرافیانش. او به معنای واقعی مسخ شده و به سوی پوچی در حرکت است.
شاید بتوان این شخصیت
را در کنار کاراکترهای دیگر همچون «آقای هانتا» در رمان "تنهایی پرهیاهو" بوهومیل
هرابال قرار داد، که نمایانگر عصر پوچ و بی روحِ ماشینزدۀ کنونی هستند ، اما با
این تفاوت که هانتا ذکر میکند : شاید آنها و آسمان بی بهره از عاطفه بتوانند جسم انسان را
ببلعند و استخوانهایش را خورد کنند اما هرگز نمیتوانند تفکر او را مختل کنند. اما
گرهگور سامسا در مسخ هیچگونه حق انتخابی ندارد. جامعۀ صنعتیِ مدرن تا توانسته از
بهرۀ او کار کشیده و اکنون تا به مرز از کار افتادگی رسیده همانند انگلی سربار که
حتی خودش هم دیگر ایمانی به وجود خود ندارد ؛ به صورت اتوماتیک وار با توجه به
ماهیت دنیای مدرن از جامعه حذف میشود.
فرانتس کافکا که در
تاریخ ادبیات جایگاه بیهمتای را داراست پایان داستان را آنچنان ماهرانه نگاشته که
مخاطب نیز همپای جامعه ، گرهگور سامسا را فراموش میکند و همراه با خانواده سامسا در روند عصر جدید حل میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر